یکم باران دوتا پای برهنه

سکوت کرده ام و به تو و اعجاز بارانت مینگرم این باران کافی است برای عاشق ماندن

آدم کوچولو

از زندگی فاصله گرفتم اون بالا دارم به خودم نگاه میکنم

از اون دور که نگاه کنی خیلی چیزا رو میبینی

خودم و تماشا میکنم

یه آدمه کوچولو  رو از این بالا  زیر سقف شهر 

بین آدمای دیگه میشه دید

یه آدم کوچولو که خواب زیاد میبینه

و خیلی وقتا یادش نمیاد

کجارو خواب دیده کجارو زندگی کرده

یه آدم گیج و منگ

که خیلی وقته یادش نمیاد از زندگی کردن چی میخواد

شایدم خیلی وقته حال زندگی کردن نداره

وسطه یه مرگ تدریجی دست و پا میزنه

زندگی کردن یادش نیست

یه آدم کوچولو زیر سقف شهر

که منتظر خدا یه چیزی توی گوشش بگه

شاید از خواب بپره




[ شنبه 21 آذر 1394 ] [ 05:09 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]