یکم باران دوتا پای برهنه

سکوت کرده ام و به تو و اعجاز بارانت مینگرم این باران کافی است برای عاشق ماندن

رنگ ها میدانند ....


در دنیای من رنگ ها میرقصند ...

عقربه های ساعت روبه عقب میروند ...

صبح دیروز خواهد آمد ...

به من فکر کن و بدون ترس رنگ ها را بپاش روی بوم ...

دنیای ما هرچند دور از هم ...

من به تو سفر خواهم کرد ....

رنگ ها ذهن ما را میخوانند ...

از هر طرف بروی به من میرسی...

گیج کدام قسمت این قصه ای اینجا

روی مرز دیوانگی است چمدانت را زمین بگذار

خالی سفر کن ترس خالی بودن مارا از هم پر خواهد کرد




[ سه شنبه 28 مهر 1394 ] [ 08:03 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

تو تعریف کن تو بباف .....

میدانم دنیای ما پر از کاش های بی ثمر است

این را هم میدانم واقعیت را ما عمل میکنیم

رویارا تخیل میکنیم

اماکاش جای این دو عوض میشد 

کاش جایی در این دنیا زمان می ایستاد

چرا؟؟؟

نمیدانم در دلم دلتنگی عمیقی است برای کسی که

یادم نمیاید

اما میدانم ممنوع شده

کاش زمان می ایستاد قیدها و باید نباید ها بی اعتبار میشود

کاش جایی در این دنیای بی در وپیکر

یک دل سیر در آغوشش رها میشودم

نمیدانم چرا دلم یک ایست موقت میخواهد

عاشقم گیجم بین دو راهیم نمیدانم

ولی کاش زمان دنیا نفس ها موقت می ایستاد

شاید نمیدانم ای کاش


[ شنبه 25 مهر 1394 ] [ 07:57 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

میدونم



الف :تو منو نمیشناسی ؟

ب:نه

الف :پس چرا از خودت به من میگی

ب:تو میدونی چه روزایی آدما خیلی تنها میشن

الف :آره روزی که کسی که دوسش داری میمیره

ب:میدونی کی آدما خیلی ساکت میشن ؟

ب: تو خودشون فرو میرن ؟

الف:وقتی که حرف زدن بی فایدس

ب:نه آدما وقتی خیلی تنها میشن

که نمیتونن خودشونو دوس داشته باشن

چون اون چیزی که میخوان نیستن

ووقتی ساکت میشن که

توی سرشون یه دنیای پر سر و صداس

واز بین اون همه هیاهو دنبال خودشون میگردن

اون موقع توی خودشون فرو میرن

ومیدونی چرا از خودم به تو میگم

چون تو از من هیچی نمیدونی پیش تو میتونم خودم باشم

پاییزتون بارونی ...




[ شنبه 25 مهر 1394 ] [ 05:52 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]