یکم باران دوتا پای برهنه

سکوت کرده ام و به تو و اعجاز بارانت مینگرم این باران کافی است برای عاشق ماندن

جان زندگی...

گاهی جان نگفته ها در سکوت است

گاهی دلبستگی به دار آویختن جاده های نرفته نیست

گاهی وابستگی دلیل ادامه دادن به روزمرگی هاست

گاهی رفتن جان سفر نیست

من روی تمام سلام های تو تاریخ زده ام

تا یادم بماند چند روز زندگی کرده ام...


[ چهارشنبه 7 مرداد 1394 ] [ 09:33 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

سبزی محض

میدانی دلم چه میخواهد

یک تپه سبز هوای نیمه گرفته

یک درخت بلند با شاخه های درهم و برگ های پهن

که دراز بکشم روی سبزی محض زمین

وباران ببارد صورتم خیس شود باز باران ببارد

باز باران ودوباره باران

پرنده هایی که از خیس شدن و سنگینی بال میترسند

ومن که رها میشوم میدوم میخندم ناب میشوم

پاک میشوم وبارانی که مدام میبارد...



[ پنجشنبه 1 مرداد 1394 ] [ 12:10 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]