یکم باران دوتا پای برهنه

سکوت کرده ام و به تو و اعجاز بارانت مینگرم این باران کافی است برای عاشق ماندن

آدمک خل نشوی گریه کنی..........



آدمک آخر دنیاست بخند.....

آدمک مرگ همین جاست بخند.....

دست خطی که ترا عاشق کرد.....

شوخی کاغذی ماست بخند.....

آدمک خل نشوی گریه کنی.....

کل دنیا سراب است بخند.....

آن خدایی که بزرگش خواندی.....

بخدا مثل تو تنهاست بخند.......!!!!!!!!!!!!!!!



[ دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 ] [ 01:15 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

بابا......



گاهی یک سیلی برای برگشتن به زندگی

از مهربانی تمام دنیا بیشتر میچسبد

از همان سیلی هایی که هر چند سال یکبار پدر ها میزنند

از همان هایی که مثل بمب زندگیمان را زیر ورو میکند

باباجونم به خاطر همه ی مهربونیات به خاطر بودنت

........................ تمام نقطه هاو سطر های دنیاراهم پر کنم

حرف هایم باز ناتمام میماند

با تو به حرف نمیرسم تو دلخوشی هایم هستی........


[ دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 ] [ 11:17 ق.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

خاطره نمیشود.........



خاطره نمیشود برایم کسی که به قول فروغ :

مهربانیش را می بخشید وقتی من گرسنه بودم

 خاطره نمیشود کسی که از دریچه چشم هایش دنیایم را تماشا میکنم

فراموش نمیشود کسی که تار وپود شده برای رنگین ترین  چهل تکه افکارم

نه خاطره نمیشوند کسانی که در هرروزما قدم میزنند نفس میکشند

کسانی که در درون ما هستند نه معلم ها خاطره نمیشوند فراموش نمیشوند

ما آن هارا زندگی میکنیم ما شمارا زندگی میکنیم وشما را در خود حل میکنیم

فراموش نمیشود خاطره نمیشود شما زندگی می شوید نگاه می شوید

عشق می شوید هرروز در هر نفس در هر نگاه .....

تقدیم به همه ی معلم های سرزمینم به همه ی معلم های عزیزتر از جان






[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 08:17 ق.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

خودکشی...


خودکشی ولو شدن دریک وان پر از خون نیست

خودرا میکشیم هروقت برای ادامه دادن تلاش نمیکنیم

خودت را کشدی همان لحظه ای که از انجام دادن

کارهایی که ذوق زده ات میکرد دست برداشتی

مرگ ما آغاز شد درست ازهمان صبحی که به آینه نگاه نکردیم

خودت را کشدی وقتی هرروزت شبیه دیروز بود

خودکشی کردی وقتی به راهی که دوستش نداشتی ادامه دادی

وقتی که برای بهتر شدن روزهایت هیچ کاری نکردی

دنیای ما پر از مرده های بدون آرامگاه است



[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 09:40 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

بی لهجه .....




گاهی بی هیچ لهجه ای ساده

با گویش صمیمی نگاه برای ماندن و نفس کشیدن

برای هم دلیل باشیم گاهی خودمان باشیم بی نقاب

بی لهجه برای هم و به هم سفر کنیم

چه اهمیتی دارند قوانین وقتی آمدیم که نمانیم

برای هم دلیل باشیم.......



[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 08:22 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

کافه چام افتتاح شد

کافه   چام   با حضور    بنیاد کودک

وبه نیت کمک به این بنیاد


جمعه افتتاح شد .                  

آقا صابر تبریک بابت این همه مهربونیت



برچسب ها:افتتاح کافه چام، صابر ابر،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 07:15 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

تمام مردم شهر......



یک شبی تمام مردم شهر را به خواب هایشان میسپارم

ترس هایم را برای فردا جا میگذارم

عبورم را از حافظه کوچه ها پاک میکنم

میایم تا ابد بی نام ونشان کنار تو میمانم

یک شب میایم یک شب کنارت تا ابد

میمانم برای من همان یک شب ابد میشود

مرگ من از بعد از آن شب شروع میشود

من بعد از آن تا همیشه در خواب های مردم شهر

گنگ میمانم......



[ چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 ] [ 08:02 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

فقط اگر.......



فقط اگر میفهمیدی

پشت جملات ساده ام با تو چه هیجان و تپشی جریان دارد

فقط ای کاش میدانستی پشت آرام یک جا نشستن هایم

هزار بار بلند میشوم و کنارت مینشینم

اما ای کاش میتوانستم با نخواستنت کنار بیایم

وقتی میدانم نه من میتوانم مال تو باشم

نه تو برای من

ای کاش میتوانستم دیدنت را فراموش کنم وقتی میدانم

آخر حسرت میشوی

چه دردی میکشد دلم

وقتی خودش را مجبور میکند
 
تو را دچار نکند

وقتی میداند باید برود تورا ماندنی نمیکند

چه دردی میکشد دلم...


[ سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 ] [ 09:18 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]