یکم باران دوتا پای برهنه

سکوت کرده ام و به تو و اعجاز بارانت مینگرم این باران کافی است برای عاشق ماندن

قرار.......



وقتی با خودمان قرار میگذاریم که چیزی را به دست بیاوریم

چیزی که از نقطه ای که ایستاده ایم دور تر است

و از مالکیت ما خارج در واقع در حال خارج شدن

از پوستین روزمرگی هستیم

مهم این است که باید از داشته های قبلی بیشتر داشته باشیم

مهم این است که باید زیاد شویم رشد کنیم تا مالکش باشیم

برای زندگیمان هرروز دورتر را نشانه بگیریم

شهامت بزرگ شدن را داشته باشیم

شاید تمام قصد خدا از آوردن ما همین باشد

همین که به ما بفهماند

 کالبدی که روحش در آن جاری است تا

آخرین نفس میتواند تمام نقطه های دنیا را تسخیر کند.

خودمان را دوست داشته باشیم........



[ دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 ] [ 10:26 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

باید خوب نگاه کرد خوب تر............



یک روزهایی باید از خواب بیدار شد

خوب نگاه کرد خوب تر

به تمام کسانی که در هرروزمان هستند

به همان کسانی که شبیه روز مرگی شدند

مثل مادر مثل صبح مثل ......

به همان کسانی که فکر میکنیم فردا هم هستند

باید خوب نگاه کرد خوب تر باید در چشمانشان خیره شویم

عشق کنیم ذوق کنیم کیف کنیم

باید چشمانشان را ببوسیم باید بی دلیل به نگاهشان بخندیم باید

با بودنشان کیف کنیم

شاید فردا از راه نیامد شاید فردا آمد ولی نفس ما بی خبر بند آمد.............



[ یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 ] [ 02:47 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

منطقه امن.......


در شلوغی وسردی شهر

بین آدم هایی که با چشم باز خواب  نداشته هایشان را میبینند

قدم میزنند و متوقف شده اند

بین آدم هایی که افکارشان تسخیر شده افتخارشان تقلید شده

گاهی یادم میرود کجای زندگیم را زندگی کردم کجا را خواب دیدم

نفس کشیدن بین آدم هایی که ذهنشان بیمار شده

خانه هایشان بی حیاط  برایم سخت میشود گاهی

هرشب خواب شهرمان را میبینم

شهرمابا مردمی که زنده اند

خانه هایی که چراغ هایشان سحر روشن میشود

همسایه ای که اذان میگوید مردمی که شبیه آرامش اند

خانه هایی که شاخه های یاس از روی دیوار هایش آویزان شده

مردمی که ایمان دارند انگار همیشه در منطقه امن اند

من هرشب خواب شهرمان را میبینم................

 



[ شنبه 5 اردیبهشت 1394 ] [ 07:52 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

دلم......



وقتی کسی که هرروز با او نفس کشیدی

به بودنش افتخار کردی

به دیدنش عادت کردی

برایش قشنگ ترین هارا آرزو کردی

ناگهان بودنش میشود نبودن

دلت میریزد مثل طنابی که ناگهان قطع شود

دلت باور نمیکند دستت اما در واقعیت به او نمیرسد

این واقعیت تلخ یا شاید شیرین ما آدم هاست..................





[ جمعه 4 اردیبهشت 1394 ] [ 10:13 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

دیوانگی....

آدم ها اندازه دارند

بعضی به وسعت فکر های احمقانه

بعضی به اندازه عمل کردن به فکر های احمقانه

بعضی ها هم دیوانه

من اما دیوانگی را بیشتر دوست دارم

دیوانه که باشی ناب تری

پشت هراشاره ات خالی است از منظور ها و قصد ها

دیوانه که باشی هم آدمها برای تو خودشان هستند

هم تو برای خودت هستی

دیوانه که باشی درمقیاس آدم ها نمی گنجی

دیوانگی را دوست دارم..........




[ جمعه 4 اردیبهشت 1394 ] [ 02:45 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

امروز

امروز صبح رفتم یه جایی از اینا خوردم ..........




بودن تو برای من مثل طعم گس ونامعلوم 

چغاله بادام های کوچک پر از زندگی است

میخواهمت پی در پی

بعد از رفتنت دل درد هایم شروع میشود........





[ جمعه 4 اردیبهشت 1394 ] [ 01:54 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

چه خوبه.....



چه خوبه که امروز من بودم تو بودی

نور بود

گل های گلدون در اومده بود

صبح دوباره کلاغ هارو دیدم که دعوا میکردن

مورچه ها مثل هرروز اول صبح

 توی صف وایستاده بودن و روبوسی میکردن

آخه میدونی مورچه ها مثل

 ما آدما که به هم سلام میکنیم

اول صبح روبوسی میکنن

چه خوبه که حالمون خوبه.......





[ چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ] [ 08:22 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

صاحب.....



صاحب جان ببخشید وقتتو میگیرم

 میخواستم بگم اگه میشه اینجا بارون بیاد

آهان یه چیز دیگه دیروز یه بچه التماس میکرد ازش دعا بخرم

میخواستم بگم یاد آدما بنداز که

هر روز دعا بخرن برای خودشون به جای آه

یه چیز دیگه یادم نرفته که گفتم کار از من عشق از تو

صاحب جان میخواستم بگم عشقت رسید به دستم

صاحب جان.................


(عکسم که میدونید اینستای صابر عزیز)




[ چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ] [ 07:44 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]