یکم باران دوتا پای برهنه

سکوت کرده ام و به تو و اعجاز بارانت مینگرم این باران کافی است برای عاشق ماندن

به جای اینکه........

به جای اینکه به راه رفتن فکر کنیم

راه برویم

در سخت ترین راه ها اگر به جای فکر کردن به درازی مسیر

 از قدم زدن لذت ببریم سریع تر میرسیم



[ دوشنبه 31 فروردین 1394 ] [ 09:20 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

ذوق کردم ..........


قبل از من وتو

کسانی روی زمین ما نفس کشیدند

عاشق شدند

قهر کردند

عبور کردند

خندیدند

دلتنگ شدند

به خاطر هم گاهی ماندند گاهی سفر کردند

زندگی به همین روراستی وساده گیست

ساده نفس بکشیم و برای زندگی کردن باهم ذوق کنیم (تصویر از اینستای صابر ابر)




[ دوشنبه 31 فروردین 1394 ] [ 02:32 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

شاید آن روز.........


وزندگی..........

وزندگی شاید در همان روزی بود

که من بی دلیل خندیدم

چای با نمک خوردم

و بی قصد به مردم شهرم عشق ورزیدم

(عکس ازصفحه اینستاگرام با احساس ترین هنرمند: صابر ابر )


[ دوشنبه 31 فروردین 1394 ] [ 12:36 ق.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

بوی گند.....

آشغال که باشی بوی گند زباله های اطرافت را نمیفهمی

یادمان باشد هر چند وقت یکبار آشغال بودن یا نبودنمان را چک کنیم

قبل از آنکه بوی گندمان بقیه را خفه کند

یا این که تن کسی بوی آشغال بگیرد .........


(بابت صراحت کلام  معذرت میخوام بعضی وقتا لازمه)


[ دوشنبه 31 فروردین 1394 ] [ 12:32 ق.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

آدم ها.......

بعضی از آدم ها آنقدر بزرگ هستند
که گاهی درکشان سخت میشود
همان هایی که میشنوند اما نشنیده میگیرند
میبینند اما نادیده میگیرند
همان هایی که با مورچه ها حرف میزنند
به آسمان زیاد نگاه میکنند
همان هایی که در تنهاییشان آواز میخوانند
پر از عشق اند پر از ساده گی پر از زندگی.......


[ دوشنبه 31 فروردین 1394 ] [ 12:27 ق.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

من تورا ممتد دوست دارم.......



حالم که بد میشود

با نوک انگشتانم تورا نقش میزنم

در چشمانت خیره میشوم به شانه هایت تکیه میکنم

من تو را ممتد دوست دارم این صادقانه ترین واقعیت من است

بی مقدمه هرروز دستانم رابگیر

تنش ها و آشفتگی ها نمیتوانند مرا بشکنند

 تمام حواسم که به دنیای آن طرف چشمانت پرت میشود

درست همان لحظه ای که بی مقدمه دستانم گرم میشود

برای تمام روزهایم دلیل بودن دارم..........



[ یکشنبه 30 فروردین 1394 ] [ 12:30 ق.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

رنگ ها..........


باران که بیاید از خانه میزنم بیرون

یک کاسه بارانی دستم میگیرم

کفش هایم را دم در جا میگذارم

شهر را زیر پاهایم تمام میکنم

باید دوباره زندگی کنم نفس بکشم

باید یادم بماند صدای گنجشک ها را بشنوم

باید دوباره امشب خواب ببینم

باران را برای روزهای آفتابی جمع کنم

باید دوباره زندگی کنم

بایدبه لبخند هایم رنگ ها را بپاشم

باید از خیال های رنگ رنگ تا آمدن گلیمی ببافم








[ شنبه 29 فروردین 1394 ] [ 07:25 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

عمیق........

چیزی در درونم عمیق است
نمیدانم چیست.......
درد... عشق ...حال خوش
نمیدانم کیست مدام شعر ناب میخواند
مدام صدایم میکند گاهی خیره نگاهم میکند
چیزی در درونم عمیق است
که حالم را شبیه خواب های دم صبح مبهم میکند


[ جمعه 28 فروردین 1394 ] [ 11:22 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

زندگی......



زندگی را دوست دارم

عاشق شدن را هم

بی نشانی ماندن را بیشتر از همه

از کنار آدم ها عبور کردن لبخند زدن

با آن ها نفس کشیدن با آن ها زندگی کردن

رقصیدن عبور کردن را دوست دارم

بیا باهم از روی باران کف خیابان با پاهای برهنه عبور کنیم

بیاباهم برای مردم منتظر پشت چراغ قرمز برقصیم بچرخیم

بیا امروز دیوانه باشیم .......





[ پنجشنبه 27 فروردین 1394 ] [ 05:21 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

سیگار.................

سیگاری نیستم

ولی نمیدانم چرا تا لب باز میکنم هوایم را دود برمیدارد

انگار کسی ته ذهنم مدام سیگار می کشد سیگار پشت سیگار

ومن سرفه میکنم

وزندگی با ذهنی که بیمار شده و مدام سیگار می کشد

ومدام قدم میزند سیگار پشت سیگار...........




[ یکشنبه 23 فروردین 1394 ] [ 02:48 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]