تبلیغات
یکم باران دوتا پای برهنه

یکم باران دوتا پای برهنه

سکوت کرده ام و به تو و اعجاز بارانت مینگرم این باران کافی است برای عاشق ماندن

پاییز سردتون پراز دلگرمی کنار همدل ها



بیا تا با هم فرار کنیم

نه به هم فرار کنیم

من به تو و چشم هایت

تو به منو بودنم

من میروم حوض خانه مان را رنگ میکنم

تو برگرد و ماهی گلی بیاور بعد

من مینشینم لب حوض کنار تو

ودر رنگ آبی آب یواشکی به چشمانت خیره میشوم

راستی چه کسی میگوید آب آبی نیست؟

یا نفس بی رنگ است وقتی من با نفس های تو

به اندازه تمام رنگ ها زنده میشوم........

بیا به هم فرار کنیم.........







[ جمعه 16 آبان 1393 ] [ 07:49 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

آدم کوچولو

از زندگی فاصله گرفتم اون بالا دارم به خودم نگاه میکنم

از اون دور که نگاه کنی خیلی چیزا رو میبینی

خودم و تماشا میکنم

یه آدمه کوچولو  رو از این بالا  زیر سقف شهر 

بین آدمای دیگه میشه دید

یه آدم کوچولو که خواب زیاد میبینه

و خیلی وقتا یادش نمیاد

کجارو خواب دیده کجارو زندگی کرده

یه آدم گیج و منگ

که خیلی وقته یادش نمیاد از زندگی کردن چی میخواد

شایدم خیلی وقته حال زندگی کردن نداره

وسطه یه مرگ تدریجی دست و پا میزنه

زندگی کردن یادش نیست

یه آدم کوچولو زیر سقف شهر

که منتظر خدا یه چیزی توی گوشش بگه

شاید از خواب بپره




[ شنبه 21 آذر 1394 ] [ 05:09 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

از یک جایی به بعد



از یک جایی به بعد

میچشی و میفهمی تنهای تنهایی

نه اینکه بد باشد نه

اتفاقا عادلانه ترین قصه دنیا شاید همین باشد

خدا هم نمیماند

راستش را بخواهی خداهم نیست

برای آدمی که دنیایش بیماراست

و ذهنش دچار هزیان

خداهم نمیماند برای کسی که خودش را به خواب زده

راستش را بخواهی تو تنهایی

باور کن خدا هم ترک میکند آدمی را که

دچارسکون شده






[ سه شنبه 26 آبان 1394 ] [ 09:15 ق.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

رنگ ها میدانند ....


در دنیای من رنگ ها میرقصند ...

عقربه های ساعت روبه عقب میروند ...

صبح دیروز خواهد آمد ...

به من فکر کن و بدون ترس رنگ ها را بپاش روی بوم ...

دنیای ما هرچند دور از هم ...

من به تو سفر خواهم کرد ....

رنگ ها ذهن ما را میخوانند ...

از هر طرف بروی به من میرسی...

گیج کدام قسمت این قصه ای اینجا

روی مرز دیوانگی است چمدانت را زمین بگذار

خالی سفر کن ترس خالی بودن مارا از هم پر خواهد کرد




[ سه شنبه 28 مهر 1394 ] [ 08:03 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

تو تعریف کن تو بباف .....

میدانم دنیای ما پر از کاش های بی ثمر است

این را هم میدانم واقعیت را ما عمل میکنیم

رویارا تخیل میکنیم

اماکاش جای این دو عوض میشد 

کاش جایی در این دنیا زمان می ایستاد

چرا؟؟؟

نمیدانم در دلم دلتنگی عمیقی است برای کسی که

یادم نمیاید

اما میدانم ممنوع شده

کاش زمان می ایستاد قیدها و باید نباید ها بی اعتبار میشود

کاش جایی در این دنیای بی در وپیکر

یک دل سیر در آغوشش رها میشودم

نمیدانم چرا دلم یک ایست موقت میخواهد

عاشقم گیجم بین دو راهیم نمیدانم

ولی کاش زمان دنیا نفس ها موقت می ایستاد

شاید نمیدانم ای کاش


[ شنبه 25 مهر 1394 ] [ 07:57 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

میدونم



الف :تو منو نمیشناسی ؟

ب:نه

الف :پس چرا از خودت به من میگی

ب:تو میدونی چه روزایی آدما خیلی تنها میشن

الف :آره روزی که کسی که دوسش داری میمیره

ب:میدونی کی آدما خیلی ساکت میشن ؟

ب: تو خودشون فرو میرن ؟

الف:وقتی که حرف زدن بی فایدس

ب:نه آدما وقتی خیلی تنها میشن

که نمیتونن خودشونو دوس داشته باشن

چون اون چیزی که میخوان نیستن

ووقتی ساکت میشن که

توی سرشون یه دنیای پر سر و صداس

واز بین اون همه هیاهو دنبال خودشون میگردن

اون موقع توی خودشون فرو میرن

ومیدونی چرا از خودم به تو میگم

چون تو از من هیچی نمیدونی پیش تو میتونم خودم باشم

پاییزتون بارونی ...




[ شنبه 25 مهر 1394 ] [ 05:52 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

دلتنگی...



بعضی روزها بدون آنکه باران شدیدی شیشه ماشیننت را بشویید

بدون آنکه یک نفره تماشاچی دونفره های آدم ها زیر باران باشی

بدون آنکه عشق زندگیت را خوشحال با کسی غیر از خودت ببینی

بدون آنکه اصلا عاشق کسی باشی

میدانی بعضی روزها نمیدانی چرا ولی یک بغض لعنتی تکراری

حجم گلویت را پر میکند شاید یک روز عاشق بودی

شاید دلتنگ بارانی

وشاید تنهاییت بی اندازه باشد خلاصه کلام این است

که میدانی دلتنگی انگار از همه دور دوری ..................



[ جمعه 17 مهر 1394 ] [ 07:07 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

وحشت ماندن ...



من بدهکارم مرا به خاطر رفتن ببخش

من از روزهای تکراری از روزهایی که بوی مرگ میدهند

از مردمی  که رویا نمی بافند و در باتلاق روزمرگی فرو میروند

از مردمی که عشق را توهم مینامند

از خودم که سکوتش سال هاست به طول انجامیده

خسته شدم

من بدهکار رویاها بدهکار خودم بدهکارم به  خدایم

آشفته ام بیا مرا ازاینجا ببر

بیا باهم تا انتهای این رویارا فتح کنیم

بیا سهم ما مرگ در روزمرگی نیست

من از وحشت ماندن 

از وحشت بی حسی به دردی

که مارا میکشد میمیرم


[ چهارشنبه 15 مهر 1394 ] [ 05:47 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

مرگ مارا با خودش میبرد ....




مرا عمیق بفهم وقتی به ژرفای چشمانت خیره میشوم

چشمانت راببند و صدایم را بشنو

من تو را بیشتر از عاشقانه های آدم ها دوست دارم

کنارت از واقعیت آدم بودنمان عبور میکنم

توشبیه جان روان و آزاد تمامم را تسخیر میکنی

من قبل از آنکه لب بازکنی صدای دلت را بارها مرور میکنم

من تورا تو مرا ترک نمیکنی مرگ مارا در آغوش میگیرد

مرگ ما آغاز میشود بی هم

(تقدیم به همه ی عاشقا هرچند از جانب من کاملا بی مخاطبه )


[ دوشنبه 13 مهر 1394 ] [ 11:08 ق.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

تولدت مبارک...

امروز نوزدامین سال زندگیم به پایان رسید

زندگی یه خواب قشنگ و شیرینه

باید دوسش داشت و ساختش

از یه جاهایی به بعد سکان زندگی

 دست خود آدم سپرده میشه

باید حواست باشه کشتی تو امن ترین نقطه دنیا باشه

برا اونایی که همراهت هستن

من توی این نوزده سال یادگرفتم

باید برای محقق کردن و به دست آوردن خودت

بیشتر از هرچیزی تلاش کنی

بعدش خدا از پشت ارادت میزنه بیرون و بغلت میکنه


خدارو آرزو دارم برای دلای قشنگتون



[ پنجشنبه 9 مهر 1394 ] [ 04:40 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

لطفا مغرور باشید ...

یادمه یه روزی یه آدمی

بهم گفت که خیلی مغروری

من هیچ وقت خودم را از کسی بهتر ندانستم

همیشه آدم ها را دوست داشتم

همیشه سعی کردم

عمقی ترین احساسشان را درک کنم

ولی واقعیت این است که همیشه خودم را باور داشتم

وهمیشه فقط خودم را مقصر دانستم

همیشه خودم را محاکمه کردم

واز آدم ها هیچ انتظاری نداشته ام

جلوی کسی گریه نکرده ام

گله نکرده ام

و از آدم های کوچک ساده و بی صدا

عبور کرده ام

اگر این غرور است لطفا مغرور باشید



[ سه شنبه 7 مهر 1394 ] [ 12:35 ق.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

طالع

یه طالعی هست اصلا یه وضعی میزنه تو خال

طالع 5مهر :

تنهایی تو را فراری می دهد برای همین سعی می كنی

خود را با جشن ها و مراسم متعدد

 یا شب نشین های دوستانه سرگرم سازی بهتر است

 با تنهایی آشتی كرده و بخصوص در آن با خود ملاقات كنی


[ یکشنبه 5 مهر 1394 ] [ 06:38 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

نا محدود

بعضی چیزها یا آدم ها آرام آرام میاییند

و میشوند دلبستگی میشوند جنون

از همین دلبستگی های عمیق باید ترسید

آدم ها یکبار عاشق میشوند

بعد از آن از عشق میترسند

شجاعت میخواهد

دل کندن از هر آنچه ذهنتان را محدود میکند 

وقتی کسی ذهن شمارا به خود اختصاص میدهد

شمارا به بند کشیده

حواسمان باشد در بند کدام رویا روزها را شب میکنیم




[ یکشنبه 5 مهر 1394 ] [ 06:10 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

سرد میشود



سرد میشود هوا سردتر از امروز

ومن هر روز بیشتر دچار فراموشی

عادت ها اما هستند من شاید تو را به یاد نیاورم

ولی تو میدانی پاییز که میشود لیوان چای معروفم را

محکم به کف دست هایم میچسبانم

کنار پنجره می ایستم و میدانم باید کسی را مرور کنم

لبخند هایش را نگاهش را

شاید یادم نیایید چه کسی ولی میدانم باید مرور کنم

دلگرم شوم ذوق کنم اما شاید هرگز یادم نیایید

چه کسی را به رویاهای پنهانم راه دادم...






[ جمعه 3 مهر 1394 ] [ 07:03 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

سخت

سخت میگذرد این روزها با حسرت تو

راستش را بخواهی از زدن حرف های قشنگ خسته شده ام

راستش را بخواهی هیچ وقت تو را از خدا نخواستم

این روزها در حال خارج شدن از پوستین روزمرگی هایم

از پوستین گذشته ها هستم

 گذشته ای که خاطره ی تو در آن است

تویی که هیچ از من ندانستی و نه شنیدی

سخت است برایم رد شدن از گذشته ای

که تو در آن نفس میکشی

ولی حقیقت این است که میخواهم گذشته راببوسم و کنار بگذارم

میدانی حقیقت این است که سعی میکنم از تو متنفر باشم

وقتی دوست داشتنت ممنوع شده و این سخت است سخت




[ پنجشنبه 2 مهر 1394 ] [ 05:30 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

رو راست



گاهی بی بهانه بی دلیل حرف دلمان را بزنیم

بدهکار دلتان نمانید روزها زود شب میشوند و سال ها تحویل

با تمام عشقتان نفس بکشید ...


[ یکشنبه 1 شهریور 1394 ] [ 07:33 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

دیوانه



از تو رد شدم برای رسیدن

وهر بار که رسیدم و خواهم رسید تلخی

نداشتن کسی که دوست داشتنش

احمقانه ترین واقعیت من بود

حال روزهایم را به صلیب کشید

و چه کسی باور میکند که این دیوانه عاشق تو بود

و آیا تو باور میکنی یا از این خیال عبور میکنی؟


[ دوشنبه 12 مرداد 1394 ] [ 09:03 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

جان زندگی...

گاهی جان نگفته ها در سکوت است

گاهی دلبستگی به دار آویختن جاده های نرفته نیست

گاهی وابستگی دلیل ادامه دادن به روزمرگی هاست

گاهی رفتن جان سفر نیست

من روی تمام سلام های تو تاریخ زده ام

تا یادم بماند چند روز زندگی کرده ام...


[ چهارشنبه 7 مرداد 1394 ] [ 09:33 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

سبزی محض

میدانی دلم چه میخواهد

یک تپه سبز هوای نیمه گرفته

یک درخت بلند با شاخه های درهم و برگ های پهن

که دراز بکشم روی سبزی محض زمین

وباران ببارد صورتم خیس شود باز باران ببارد

باز باران ودوباره باران

پرنده هایی که از خیس شدن و سنگینی بال میترسند

ومن که رها میشوم میدوم میخندم ناب میشوم

پاک میشوم وبارانی که مدام میبارد...



[ پنجشنبه 1 مرداد 1394 ] [ 12:10 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

ماندن...

همیشه حرف زدن از ماندن ورسیدن تلاش کردن آسان است

همیشه حرف زدن آسان است اما در نبض زندگی قرار گرفتن

و با شرافت جنگیدن سخت ترین کار دنیاست

آنقدر سخت که به اهلش قهرمان میگویند تو اما در این میان

برای قهرمان شدن برای ماندن دلت را به عشقی گره بزن

و بمان عشق تنها قهرمان میسازد

و این رازی است که بسیار گفته شد و کم چشیده...




[ شنبه 27 تیر 1394 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

آخ همدم جان...



آخ همدم جان همه چیز تمام شد

دلم سنگ شد از آنچه میترسیدم شد

من شکست خوردم سکوت کردم بلند شدم

ودیگر آن آدم قبلی نیستم

دلم از آنهایی که دوستشان داشت متنفر شد

همدم جان این روز ها تولد آدمی را درخود حس میکنم

که فقط به جلو نگاه میکند وفقط به موفقیت فکر میکند

آدمی که تابوی ساده بودن برایش شکست

 من از فقط بودن میترسم 

همدم جان شاید یک روز دوباره به خودم برگشتم

شاید وقتی که تو دیگر تخیل نباشی.......



[ شنبه 13 تیر 1394 ] [ 02:45 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

دلهره ....




دلهره هایم را به باد میسپارم.....

و آرام میشوم یک احساس تازه

انگار اشک میشوند درد هایم و میچکند از چشم هایم

یک احساس آشنا یک حس فراموش شده

احساس آرام گرفتن روی دست های تو

خدا... صاحب جان

شبیه نوزادی که در دست های امن مادر آرام میگیرد

باتو یا صاحب یا مالک ...



[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 07:21 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

تمام جانم روی لب هایم....



تمام جانم را میاورم روی لب هایم و

تمام دلخوشی هایم را به دنیایت فوت میکنم

 پنجره را که بازکنی اتاقت را نفس های آشنا پر میکند

 و بوسهایی که بی هوا روی گونه هایت مینشینند

وکسی چه میداند که باباز شدن پلک هایت خورشید متولد میشود...


[ چهارشنبه 27 خرداد 1394 ] [ 09:24 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

چیز های ساده....



تجملات هیچ وقت

جاذبه ای برایم نداشته ،

من چ
یزهای ساده را دوست دارم ،

کتاب ها را ، تنهایی را

یا بودن با کسی
که تو را می فهمد ...


"دافنه دو موریه"


[ سه شنبه 26 خرداد 1394 ] [ 08:21 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

یادم تو را فراموش




نگران فراموش شدن نباشید

آنهایی که شما را فراموش میکنند از شما تنهاتر میمانند

من میدانم فراموش کردن ادای آدم های تنهاست

آنقدر فراموش شده اند که ترجیح میدهند به خودشان دروغ بگویند

که چه دنیای شلوغی است دیگر نمیتوان هیچکس را به ذهن سپرد

ولی شما به خودتان دروغ نگویید!!!!

ما هیچ وقت دوستی ها و دوست داشتن هارا فر اموش نمیکنیم 


[ سه شنبه 26 خرداد 1394 ] [ 07:42 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

کاری بکن........

بیا برای روزهای رفته کاری کنیم

بیا امروز را از سراب ها بیرون بکشیم

تا خیلی دیر نشده برای نفس نفس زدن هایمان

من رنگ ها را میپاشم روی سپیدی فردا

تو با قلم مویت نقش بزن بمان برای من

برای من که تاابد کاشف تمام نقاشی های مبهمت میمانم

ماه را در حوض خانه ات حبس نکن

به آسمان بالای سرت نگاه کن

 خدا دیشب در آسمان تو قدم میزد...


[ دوشنبه 18 خرداد 1394 ] [ 11:28 ق.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

روزها.....

هرگز از خودتان به خاطر نوع نگاه دیگران کم نکنید

مرگ ما آغاز میشود از همان لحظه ای که

کوچک بودن خودمان  را باور میکنیم

و از آن به بعد روزهایمان حسرت میشود

ودنیایمان زیر پای هر کوچکی له......


[ یکشنبه 17 خرداد 1394 ] [ 07:24 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

یک شبه...


چقدر سقف دنیا برایم کوتاه شده

نفسم میگیرد

چقدر روزهایم بوی بیهودگی میدهد

حالم شبیه کسی است

که زلزله دنیایش را یک شبه زیر و کرده

شبیه کسی که بختک صدایش را می بلعد

چه حال آشفته ای.....




[ شنبه 9 خرداد 1394 ] [ 05:49 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

چه گم و گور ودورم..........

دلتنگ منی و من چه گم و گور و دورم...

نمیتونی ببینی چقدر از تو دورم....

معبود همیشه صبورم برای تمام گم و گور بودن هایم

تمام نبودن هایم بازهم ببخش

 این دیوانه همیشه در حال سقوط را

به اندازه تمام تنهایی هایم محکم بغلم کن

معبود همیشه منتظرمن ...................


[ پنجشنبه 7 خرداد 1394 ] [ 01:15 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

بگذار حالمان خوب شود......


امروزم را برای تو خالی کردم

تمام پیاده رو های خیالم را برای تو نقاشی کردم

امروز برای ماست بیا بدون دلهره کنارمن قدم بزن

بگذار تمام اتفاقات به تعویق بیفتند

امروز و اینجا تمام دنیا منتظر باهم بودن ماست

بگذار حالمان خوب شود تو بگو من صدایت را

نفس میکشم ....

تمام خودم را امروز برای تو میکنم.....





[ سه شنبه 5 خرداد 1394 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]

من عبور میکنم....


من از تو عبور میکنم از تو وشوق داشتنت


از تمام رفت وآمد های وقت و بی وقتت به خیال و خواب هایم

من عبور میکنم واز نا کجاآباد دنیای تو به خودم برمیگردم

اعتراف میکنم عبور کردن از تو سخت ترین کار دنیااست

دنیای من پر از روزهایی است که با تو شب نمیشود

پر از رویاهایی است که باتو واقعیت نمیشود

دنیای تو پر از آدم هایی است که با من جمع نمیشوند

من اما از دنیای تو منها میشوم

اعتراف میکنم دوست داشتن تو قشنگترین احمقانه من بود...............


[ دوشنبه 4 خرداد 1394 ] [ 05:46 ب.ظ ] [ فاطمه مهدیزاده ] [ نظرات() ]
.: تعداد کل صفحات 5 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]